فرشته

فرشته دیدی؟

از اینا که بال دارن ! از اینا که بغلشون که میکنی … دستات به بالهاشون میخوره ؟ از اینا که دستاشونو می بوسی ؟ از اینا که اونقدر بشناسیشون که سکوتشون رو هم بخونی؟ از اینا که معجزه دارن تویِ نگاشون…از اینا که عاشقشونی؟

دیدی؟

من دیدم. من یه فرشته دارم. من دو فرشته دارم. یه عالمه فرشته…

من تو بهشتم.

نشانی

تمام این سال‌ها همیشه کسی از من سراغ‌ِ تو را می‌گرفت

تو نشانی‌ِ من بودی و من نشانی‌ِ تو.

گفتی بنویس

من شمال زاده شدم

اما تمامِ دریاهای جنوب را گریسته‌ام

….

حوصله کن

خواهیم رفت،

اما خاطرت باشد

همیشه این تویی که می روی

همیشه این منم که می‌مانم…

سید علی صالحی

ای هاله زمان

ای هاله زمان

ای هالوی زمین و آسمان

ای سخنانت همچو فاضلاب روان

ای ترمیناتور صهیونیست جهان

ای اطلست اسرائیل را بی مکان

ای دولتت مهرورز اعراب و خران

ای نفت را بر سفره آتش زنان

ای بنزین را مبدل به رویایمان

ای همه فکرت شده ریدن توی ایرانمان

ای که کابینه ات چو فحش ناموس دار

ای که وزیرانت را نمی باشند قرار

ای که گر نمی بودی جک ها بی بخار

ای که هستی ات را هسته ای هست باردار

ای که با حضرتش در غیب بلوتوث دار

ای که این مژده دادی، دولت خدمت مدار

ای که ملتی را کرده ای بر چوب دار

ای که سهمیه دادی به دهک های ندار

ای که رهبری را بر تو بسیار امیدوار

ای که دستش را بوسه دادی صد هزار

ای که نیویورک را بوی گل دادی محمد وار

ای که لبخندها هدیه دادی چندش دار


به اميد ديدار…

يه شب جمعه نزديک عيد بود. به خودم اومدم ديدم 3 روز شد. حس بدي داشتم، انگار ازدرون داشتم به لجن کشيده مي شدم، يه راه بود و تکرار مکررات.

دست هام مي لرزيد، چشم هام سياهي مي رفت، صداي نبضمو توي گيجگاهم حس مي کردم.

بايد تصميم مي گرفتم، بعد از کلي کلنجار دلمو زدم به دريا. رفتم، همه چي سر جاش بود، مرتب تر و بهتر از هميشه.

ديگه هيچي برام مهم نبود، عزممو جزم کرده بودم. خودمو آزاد کردم، يه آزادي واقعي. نشستم ، سفيدي و تلالو چشمامو نوازش مي داد، کمي خيس بود، فهميدم قبل از من پاي کس ديگه اي درميون بوده. چشمامو روي همه چي بستم، بايد کارو يکسره مي کردم، بازوهامو توي سينم جمع کردم، سرمو پايين انداختم، اشک توي چشمام جمع شد، همه چي دور سرم ميچرخيد. سکوت خاصي حاکم بود، بهم الهام شده بود اين بار رنگ برنزه و هيبت مجعدشو ميبينم.

يه صدايي اومد، آره مطمئنم، يه صدايي مثل صداي فوت بود، لبخند تلخي روي لبم نشست. يه نفس عميق کشيدم، بوي عجيبي مي اومد، همه چي داشت خوب پيش مي رفت. باورم نمي شد، خودش بود، با همون ترکيب سوخته تر از هميشه، نميتونم توصيفش کنم.

بلند شدم، سرمو بالا گرفتم، احساس غرور داشتم ، هنوز اونجا بود و بايد تير آخرو ميزدم و از شرش راحت مي شدم. سيفونو کشيدم. به اميد ديدار…


خطر! پیامک را ریپلای نکنید!

این داستان واقعی است…

اص- نرگس جونم آخر هفته میایم خونتون واسه خواستگاری. بعد از 2 سال بالاخره به هم میرسیم خانومی!

نر- وای نمیدونی چقدر خوشحالم اصغر. مامانت که زنگ زد خونمون داشتم بال در میاوردم بیام پیشت.

اص- تو که همیشه پیشم بودی نرگسم. تو این 2 سال هیچ وقت احساس تنهایی نکردم. دیگه حالم از اس ام اس بازی به هم میخوره، میخوامت نرگس.

نر- Reply

( مامانش صداش کرد واسه نهار)

(30 دقیقه بعد- نرگس بعد از نهار…)

نر- حمید، ما باید رابطمونو تموم کنیم. خودت می دونی این چند وقت چقدر به بودنت عادت کردم. چقدر دوست دارم. ولی مجبورم دیگه! هیچ وقت اون شب که بوسیدیم رو فراموش نمی کنم. همیشه تو قلبمی حمیدم. مواظب خودت باش. خداحافظ

(3 ثانیه بعد- زنگ موبایل اصغر: نامزدمو بدید برم/میخوام به قربونش برم…. )

نرگس: س سلام، خوبی ؟

اص: سلام خانومی، خیلی خوبم، تا حالا به این خوبی نبودم، تو چیطوری مامان دخترم، چرا صدات میلرزه، چی شده؟!!

نر: منم خیلی خوبم. هیچی لبمو جوییدم. ببینم اس ام اس بهت رسید الان یا نه؟

اص: نه! مگه چیزی فرستاده بودی گلم؟

نر: اره…. من برم اصغر، مامان با تلفن کار داره، میبینمت خدافظ

اص: باشه عزیزم، خدافظ عروس خانم.

(به ثانیه نمیرسه- صندوق پیام های نرگس)

«مشترک گرامی اعتبار شما به پایان رسیده است، لطفا آن را شارژ نمایید. ایرانسل.»