وقتی گوگل وبلاگم رو پشم حساب کرد

امروز تصمیم گرفتم یه نگاه اجمالی به آمار وبلاگم بندازم، بعد متوجه شدم تصمیم درستی نگرفتم. الان که دستم از همه جا کوتاه شده زیر لب دعایی زمزمه می کنم:
خدایا این ملت پشمالو را از ما نگیر.
اگر فکر می کنید از این هم میتونید بازی بسازید که بسم ا… البته دوستان اینقدر وبلاگ های پرباری دارند که فکر نکنم عکس صفحه آمارشون اینجا جا بشه. به این ترتیب بود که بازی در نطفه خفه شد. “من یقرا فاتحه والصلوات”

پیشاپیش از الفاظ دشمن شکنی که ملت شهید پرور ایران اسلامی برای دستیابی به اهداف والای انقلابی خود استفاده کرده اند عذر می خواهم.

دوستان عزیزی که در این بازی خودی نشان دادند: + + +

بازی وبلاگی: کارتون‌های محبوب ما

به دعوت آرش جون در این بازی خودی نشان می دهیم.
با اینکه کارتون زیاد نمیدیدم ولی از بامزی و چوبین لذت وافری می بردم.

طفولیت یک آشخور

سه ماه گذشت

نود روزه

دو سال گذشت

دو سالمه

به درخواست دوست عزیزتر از جانم آرش خان صورتی چند عکس دیگر به این پست افزودیم.

منطقی

دوستم تعریف می کرد:
داداشم فردای روز عروسیش از زنش طلاق گرفت، تا 1 سال هیچکی نفهمید چی شد. تا اینکه دوباره ازدواج کرد.
به من گفت میدونی چی شد شب عروسیم؟!
گفتم نه ما که نفهمیدیم.
گفت اون شب عروس بهم گفت از عقب بکن حالش بیشتره!