سه ماه گذشت

دو سال گذشت

به درخواست دوست عزیزتر از جانم آرش خان صورتی چند عکس دیگر به این پست افزودیم.
فوریه 13, 2009 در 1:35 ب.ظ (خودنوشت)
سه ماه گذشت

دو سال گذشت

به درخواست دوست عزیزتر از جانم آرش خان صورتی چند عکس دیگر به این پست افزودیم.
عمو هوشنگ گفت،
فوریه 13, 2009 در 3:25 ب.ظ
ای جان
ای آشخور، ای اسلحه بدوش، ای سرنیزه به کمر، ای صبحگاه، ای بدورو …
بسیار مشعوف شدیم …
جیگرتو ایضا
دمت گرم اساسی و بسیار ممنون که شرکت کردی عزیز
کلی ذوق کردیم و اینا
——-
عمو جون از آشخوری در اومدم امروز، افسر شدم :دی
جات خالی چه خداحافظی هایی، حتما یادت میاد…
وقتی عمو کوچک بود « عمو هوشنگ گفت،
فوریه 13, 2009 در 3:28 ب.ظ
[...] نی نی اختصاصیه شماره دوم : چرکنوشت [...]
——
قابل نبودیم عمو جون.
نی نی های عالی لپو
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته گفت،
فوریه 13, 2009 در 5:10 ب.ظ
ایجان! ایجان! لپاشو! اون دماغ کوچولو موچولوشو… خیلی تودلبرو بودی بلا؛ معلومه از همون عنفوان حیات توی کار دلبری بودی علیجونم. عکس بعدیت هم البته شاهد حرف ماس. کلا دمت گرم خوشگلپسر.
——
حیف آرش جون که از اون روزها چیزی یادگار نمونده.
دلبرها از اون روزها زیاد شدن شانس ما:دی
من یکی کشته مرده تعریف هاتم داشی.
کوچه باغ گفت،
فوریه 13, 2009 در 8:44 ب.ظ
باید یه عمو هوشنگ حق داد که با عنوان نی نی اختصاصی لینکت کرده
——-
حق به حق دار رسید :دی
تایید عالی هوشنگین.
bahareman گفت،
فوریه 14, 2009 در 2:03 ب.ظ
واااااااااااییییییییییییییی جیگرتو:)هووووولووووو!!
خیلی بانمک بودی،کوچولو بودی خوشگلتر بودی،تو بیمارستان عوض نشدی احیانا؟!!
می خواستم نظراتمو راجع بهت بگم:
نظری ندارم!!
—–
چشماتو درویش کن آبجی!
بگو ماشاا…
روزگار با ما وفا نکرده، تقصیر بیمارستان چیه؟
نمک عالی سنگ ساز!
ايليا گفت،
فوریه 14, 2009 در 7:33 ب.ظ
موش همه ي ما را بخورد الهي !
—-
موش عالی کور:دی
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته گفت،
فوریه 16, 2009 در 10:51 ب.ظ
بنده کاملا کامنت قبلیرو تکذیب میکنم: شما هرچی بزرگ شدی خوشگلتر و دخترکشتر شدی.
+ علیجونم یه بازی آتیش کردم که دعوت میکنم شرکت کنی قربونت برم.
—-
من قربون اون تعصب کورکورانت برم.
+ بازی عالی تکلیف.
عمو هوشنگ گفت،
فوریه 19, 2009 در 6:41 ب.ظ
ای افسر جان …
با کلاه احترام گذاشتیم، پا هم کوبیدیم
—–
نوکر ستاره های زیر کلاهتم عمو جون.
masood hedayati گفت،
فوریه 19, 2009 در 8:03 ب.ظ
بسی لذت بردیم دادا با هم که فهر نمودید فکر کنم
——
اختیار داری مسعود خان قهر واسه چی؟ ما که از شما جز معرفت چیزی ندیدیم. واقعیتش این چند وقت که آشخور بودم و وبلاگ شما ماشاا… پر از عکس های خرحجمه و اینترنت ما در حد ترینیداد و توباگو، همین بود که چند وقت نتونستم بهت سر بزنم و عذر تقصیر دارم. انشاا… الان که آزاد شدم جبران مافات میکنم و وبلاگ شما خانه امید ماست.
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته گفت،
فوریه 19, 2009 در 10:36 ب.ظ
جونمیجون علیجون برگشت. داشی این دوسهروزه باید جبرون کنی و غیر از بازیِ صورتیرنگِ ما، دوسه پستِ دیگه هم هوا کنی که از خماری دربیاییم قربانِ شما بسیار متشکر و سپاسگزاریم.
—–
چشم آرش جون، هنوز که تو شک ترخیصم و باورم نمیشه میتونم تا 9 و 10 صبح بخوابم و با صدای سوت از جا نپرم. ترجیح میدم تو بازی دوستان شرکت کنم تا از خودم چیزی هوا کنم.
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته گفت،
فوریه 22, 2009 در 11:22 ق.ظ
آی جانم آی جانم چه خوشگلی تو مامانی! مرسی علیجون عکسات حرف نداره داداشی. زود بگو ببینم اون دخمره کیه که اونجوری داره خامخام میخوردت؟ گرچه از اون تیپ و تشکیلاتِ دخترکُشِت بعیدم نیس بندهخدا حق داشته! اصن از همون بچهگی همینطوری این جذابیت ازت میریخته نانازی پوستپیازی!
+ آقاجان این وبلاگت چهجورییه که attachment داره؟ مال ما نداره چه باحاله سیستم اینجا.
—-
اون دختر عمومه که اینطوری داره بادکشم میکنه. چندشناکه :دی
فدای تعصب کورکورانت بشم من.
+ خدمت انور همایونیت عارضم که به جای اینکه بعد از آپلود عکس اونرو اینزرت این تکست کنم، همرو آپلود میکنم و میره تو گالری و بعد اینزرت گالری میکنم که اینطوری میشه. بهترین کاریه که میشه واسه ملت دایال آپ ایران که خودمم جدای از اون نیستم کرد، هرکی خواست باز کنه هرکی هم نخواست که بی ذوقه :دی
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته گفت،
فوریه 22, 2009 در 11:34 ق.ظ
آدم که یادِ گذشتههاش میفته
چشمونش از گریه اشکآلود میشه…
تصویری از روزهای رفته میبینه
که در اون هر چهرهیی نابود میشه
هر پرستویی که به سویی میپره
خبر از پایون فصلی رو میبره
هر گل تازهیی که چشم باز میکنه
به خودم میگم که این نیز میگذره
میگذره میگذره
میگذره میگذره…
کوچههای خاکی تهرون، قدیما
پُر ز آواز نشاطِ بچهها بود
شهر فرنگی تو اون دنیای کوچک
قصههاش شیرینترینِ قصهها
هر پرستویی که به سویی میپرید
خبر آغاز فصلها رو میشنید
هر گل تازهیی که چشم باز مینمود
شاهدِ روزهای خوب کودکی بود…
کودکی بود کودکی بود
کودکی بود کودکی بود…
***
یهویی دلم تنگ شد. یادِ روزای دور افتادم که دیگه هرگز برنمیگرده.
—–
منو با خودت ببر
سروش گفت،
فوریه 22, 2009 در 8:59 ب.ظ
تاکید رو کامنت ایلیا
—-
تاکید عالی ترکید.
امیرعلی گفت،
فوریه 23, 2009 در 7:06 ق.ظ
خیلی جالب بود و ما لذتی همی بیش تر بردیم
—–
خوش اومدی
بذل توجه عالی وردپرس.
فراز و نشیب تهسیلی {قسمت دوم} « لابدان گفت،
فوریه 23, 2009 در 1:06 ب.ظ
[...] این کودکان دیروز + + + + + را ببینید و در ذهنتان چهره امروزشان را [...]
—–
میبینم داریم جهانی می شیـــــــــــم :دی
Armaghan jououn گفت،
فوریه 24, 2009 در 7:52 ب.ظ
Hichki be kodakie ma nakhahad resid khoda vakili
—–
درست میفرمائید، الان هم کسی نرسیده، خدا شاهده