به دعوت آرش جون در این بازی خودی نشان می دهیم.
با اینکه کارتون زیاد نمیدیدم ولی از بامزی و چوبین لذت وافری می بردم.
بازی وبلاگی: کارتونهای محبوب ما
فوریه 20, 2009 در 8:36 ق.ظ (خودنوشت)
فوریه 20, 2009 در 8:36 ق.ظ (خودنوشت)
به دعوت آرش جون در این بازی خودی نشان می دهیم.
با اینکه کارتون زیاد نمیدیدم ولی از بامزی و چوبین لذت وافری می بردم.
ايليا گفت،
فوریه 20, 2009 در 11:26 ق.ظ
آخ آخ اون خرسه كه عسل ميخورد هيلي باحال بود . مخصوصا خرش !!
چوبين رو هم دوست نميداشتم . يه جورايي تو عالم بچگي ترسناك بود !!
—-
چوبین رو هم؟! تو مایه های حتی گفتن جواد خیابانی بود :دی
عمو هوشنگ گفت،
فوریه 20, 2009 در 2:12 ب.ظ
به به … یاد برونکا افتادم

توی بامزی هم من عاشق اون مامان بزرگه بودم که کوفته قلقلی می پخت
خیلی کوچیکتیم جناب سروان
——-
آخر نفهمیدم رابطه مامان چوبین با برونکا چی بود؟
عمو جون تو هم بعد از آموزشی حس بدی داشتی؟
عمو هوشنگ گفت،
فوریه 20, 2009 در 3:10 ب.ظ
میدونی با کلی آدم دوس میشی باهاشون غذا میخوری باهاشون میری رژه …
بعد پرتت میکنن یه جایی که هرکی از یه جایی اومده، همه جدید
و بدتر اینکه یه روز یکی میره ، یکی جدید میاد …
ولی خوش میگذره، از اینجا به بعدش خیلی باحال میشه
—–
امیدواریم که اینطور بشه، یک روز نشده دلم واسه 200 نفرشون تنگ شده!
bahareman گفت،
فوریه 20, 2009 در 6:09 ب.ظ
ای جااااااااان منم عاشق این دو تا کارتون بودم.منم این سوالو از زمان کودکیام دارم که چوبین چرا این همه با مامانش فرق داشت؟ مامانش خیلی خوشگل بود که البته نشون نمی دادنش،مبادا چشم و گوش پسر کوچولوها باز بشه!بامزی جونم هم که آخرشه مخصوصا شلمان!!!
—–
من حدس میزنم چوبین بچه طلاق بود و برونکا باباش بود. البته طلاقشون تو هیچ محضری ثبت نشده. شاید فقط صیغه کرده بوده. منم مامانشو دوست داشتم. ابروهای قشنگی داشت :دی
masood hedayati گفت،
فوریه 20, 2009 در 9:04 ب.ظ
خوبی علی جون خدمت خوش می گذره یواش یواش دیگه باید ک.س جدید بودن کنار بذاری واسه خودت پایه بشی پست جالبی بودش مثل همیشه خیلی خوشحال شدم سر زدی
——-
مسعود جون این واژه نامانوست تموم وبلاگم رو عطرآگین کرده با عطر پریودیک، داداش یه کم یواش. شاید ناموسی از اینورا اشتباهی رد بشه و دیگه رد نشه! منم خوشحالم که منور کردی اینجارو با نور قرمزت. راجع به اون توصیه ای که به عنوان یک …. کپکی کردی چشم کنار میذارم و از کنار برمیدارم.
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته گفت،
فوریه 21, 2009 در 2:36 ق.ظ
علیجون مرسی که ندای ما رو لبیک گفتی قربونت برم. شرمنده من دیروز خونه نبودم فقط یه نوبت تونستم از کافینت وارد اکانتم بشم و کامنتا رو جواب بدم که تا خواستم به وبلاگا سرکشی کنم برقش پرید لامصصب.
+ ینی فقط همین دوتا رو؟ آخییی! (چوبین دوسِت داریم)
++ آقا این سربازی چهجورییه که همه دلتنگِ هم میشن!؟ اینطوری که بده خب، ولی گمونم همش خاطره بشه.
+++ این گارفیلدِ داغدار چی نوشته اون بالا؟ ک.س؟ ااااا روم به دیفال روم به دیفال…
——
ندای شما صدای ماست، لبیک ما همیشه راست.
اعدائکم شرمسرون.
+ همین دوتا هم چندتا در میون میدیدم. مامانشو خدا نگه داره.
++ این سربازی اینقدر سخت میگذره که کمترین خوش گذرونی ها مثل گوزهای شبانه، رقص های شبانه و … خاطره میشه. دلتنگی هم واسه دوست و رفیقه نه واسه آشخوری.
+++ داغ بود نوشتش، پست رو سوزوند و سرخ کرد. الغابی در مزمت آلت تناسلی زنانه است. رویمان سیاه است واکسمال…
کارتون های محبوب ! « لابدان گفت،
مارس 1, 2009 در 12:16 ب.ظ
[...] کارتون های دوست داشتنی دیگران را هم ببینید + + + + + + + + + + [...]
paeiz bargrizan گفت،
مارس 19, 2009 در 9:57 ق.ظ
میدونم اگه بگم سال نو مبارک حالت از شنیدن این جمله کلیشه ای بهم می خوره.
پس سال نو مبارک
—-
نه چون شما گفتی حالم به هم نخورد. (هر کی هر چی میخواد برداشت کنه. بالاخره منم باید از یه جا شروع میکردم)
سال خوبی داشته باشی آزاده جان.