اون شب تو خوابگاه به سر همه بچه ها بی خوابی زده بود، یکی از دوستان که همیشه سئوال های جنسی زیادی تولید می کرد، تو خواب و بیداری بود که گفت: بچه ها! این راسته که میگن اگه دختر بیاد باهات تو خونه یعنی پی همه چی رو به تنش مالیده؟!
شور و شعفی بر پا شد، یکی می گفت: آره عزیزم مثل مال خودت راسته، بگیر بخواب. اون یکی از اونطرف خوابگاه داد میزد: صبر کن هنوز راست نشده. خلاصه هر کی یه چیزی بارش کرد و طفلک داشت در نطفه خفه می شد که یکی از دوستان اهل فن و همیشه صاحب نظر، گلویی صاف کرد و با صدای خواب آلود گفت: باید ببینی چطوری میاد تو.
همه ساکت شده بودن و فقط صدای قزقز تخت شنیده میشد، که دوست علامت سئوالمون گفت… ( ادامه دارد)
… یعنی ببینیم لباسش چقدر صکصیه؟!
استاد جواب داد که: نه، مگه داستان ایرج میرزا و اون دختر چادری رو نخوندی؟! تازه کلی هم با حجاب طرف حال کرده بود. قضیه کاملا روانشناسی و از این چیزاس، مثلا اگه طرف بگه”میخوای این بار بی خیال بشیم؟!” بدان و آگاه باش که آماده پذیرایی هست و داره اجر و قرب کار رو بالا می بره، نباید خنگ بازی در بیاری و بگی “بی خیال چی عزیزم؟” می تونید به جاش بگید “از چی می ترسی؟ مگه بهم اعتماد نداری؟” با این حرف ها غیر مستقیم بهش حالی می کنی که اینجا آخر خطه!
حالا بعضی ها هستن که از ترس لال میشن و هیچی نمیگن و منتظرن کمیته از در و دیوار بریزه تو و بکشدشون، تجربه نشون داده اگر کاری هم از پیش ببرید زهر مارتون میشه و به قول ما چیز زده میشید، پس بهتره عطاشو به لقا و لباش ببخشید و اول تو کافی شاپ و سینما ترس از موسیقی لایت و تاریکی رو برطرف وعادی کنید و بعد با طیب خاطر در جوارش به هوا و هوس بپردازید.
یه دسته سومی هم وجود دارن که اینقدر اعتماد به نفس دارن و ریلکس میان تو خونه که انگار خونه عمشونه. بدترین نوع همین گروه هستن. توصیه میکنم اگه تایم کافی ندارید و مکان رزرو شده، بی خیالی طی کنید تا خودش از رو بره و سیگنال بفرسته، ولی اگه بابا اینارو فرستادی سواحل هاوایی یا عتبات عالیات میتونید با برنامه ریزی پیش برید و با امکانات مولتی مدیا یه حرکت هایی تو منطقه بزنید.
دوست علامت سئوالمون پرسید: استاد شما خودتون کدوم گروه رو ترجیح میدید؟
استاد یه آهی کشید و گفت: دیگه هیچ کدوم.
بعد از چند ثانیه ادامه داد: یادم میاد آخرین بار دست کردم تو جیبم و یه کاندوم درآوردم، میخواستم بازش کنم دیدم دخترک که اشک تو چشماش جمع شده داره آروم میگه: تو از قبل تصمیم داشتی این کار رو باهام بکنی وهمه چیرو آماده کردی ، آره؟!
naznazi گفت،
آوریل 24, 2009 در 9:36 ب.ظ
هیچ حرف دیگه ای که ندارین بزنید….؟؟؟؟ نه جدی ؟؟؟؟
منتظر ادامه داستانیم…
—–
نه واقعیتش از چسناله خوشم نمیاد.
انتطار به پایان رسید، همشو تایپ کردم.
سروش گفت،
آوریل 25, 2009 در 4:47 ب.ظ
توصیف قزقز تخت خیلی وهم انگیز بود
—–
تخت ها یه نفرست و دو طبقه. هیچ وهمی هم نداره. اونجای داستان سکوت رو القا میکنه بی احساس!
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته گفت،
آوریل 25, 2009 در 8:02 ب.ظ
تأیید کامنت سروش + احساس مجذوبیت در فضای خوابگاه
—–
تشریف بیارید در خدمت باشیم داداش. حتما دوستان از دیدنتون و نظرات گهربارتون مستفیض میشن.
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته گفت،
آوریل 25, 2009 در 8:03 ب.ظ
(سریالِ صکث در سربازخانه، بهزودی از چرکنوشت تیوی.کام)
—–
نه بیشتر شبیه آینه عبرته.
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته گفت،
آوریل 26, 2009 در 1:26 ب.ظ
بخونیم ببینیم چی شده در ادامهی داستان…
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته گفت،
آوریل 26, 2009 در 2:22 ب.ظ
ایجان! حقّا که لقب «استاد» کاملاً برازندهی ایشون بوده… علیجون بازم از این مطالب آموزنده بذار که استفاده ببریم و تجربهاندوزی بنماییم قربونت برم.
+ اون جملهی آخری که دختره اشک تو چشاش جمع شده بود آخرتِ فیلمهندی بود! استادِ مادرمرده آدمِ عاطفی و سانتیمانتالی بوده چون باید میدونست که دختره فیلمش بوده اگرنه همون قبل از اینکه استاد حتا بهش بگه بیا خونه، این خودش از ف تا فرحزاد رفته بوده.
++ آقاجان! بنده مجدداً استدعا میکنم که باز هم از این مطالب جالبانگیزناک منتشر بنمایید قربتاً الیالله فی سبیلالله امواتا و اینا. خیلی متشکرم.
—-
بالاخره هر کی یه نقطه ضعفی داره و به خط قدرتی. استاد هم از این قاعده مستثنا نبوده داش آرش.
رو چشمم، اگه وقت کنم تایپ کنم از این اراجیف زیاده.
نظر لطف عالی آبنبات چوبی.
امیرعلی گفت،
آوریل 26, 2009 در 5:12 ب.ظ
تخت ماق قیژ قیژ میکنه ، نتونستم محیط رو تو ذهنم باز سازی کنم، حیف شد
—-
تکان عالی پرفشار.
مانیا گفت،
آوریل 27, 2009 در 6:52 ب.ظ
بینوا دختره!!
—-
نمردیم یکی دلش به حال دختره هم سوحت!:دی
شین گفت،
آوریل 28, 2009 در 11:30 ق.ظ
نه منم دلم با حالش سوخت، یا خیلی احمق بوده یا خیلی بازیگر که نمیخواسته رو کنه که خودش هم آررره
—–
بابا دلســـــــــوز.
معمولا حدس دومت به واقعیت نزدیکتره.
عمو هوشنگ گفت،
آوریل 29, 2009 در 8:12 ب.ظ
اصلا کل خستگیم هام در میره میام اینجا ….
—-
خدا را شاکرم.
همیشه به ما لطف داری هوشنگ خان.
naznazi گفت،
آوریل 29, 2009 در 8:19 ب.ظ
فکر کنم این پستتو پسرا بیشتر دوست داشتن… اه اه…
——
فکر نکن، من کلا پسرونه مینویسم.
bahareman گفت،
آوریل 30, 2009 در 9:28 ق.ظ
…بی صبرانه منتظر جواب پسره به سوال دختره هستیم،آیا واقعا چرا؟!
—–
جوابش رو عملی داده، زیاد صبر نکن براش :دی
bahareman گفت،
می 1, 2009 در 7:26 ب.ظ
خدا نكشدت علي جون….از خنده اشك در چشمانمان حلقه بست!!
—-
]چشمانتان چه زیبا شد الی جان. جدی نگیر!
شاهین گفت،
می 3, 2009 در 12:48 ب.ظ
عجب توصیفی، بابا با جلوه های ویژه مارو بر زمین کوفتی!!
—-
خجالتمون میدی شاهین خان.
زمین خوردتیم.
aftabi گفت،
می 9, 2009 در 7:47 ق.ظ
aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
mage behem etemad nadari!!!!!!!!
—-
دیوانه :دی
وحید(مهندس)! گفت،
جولای 15, 2009 در 12:39 ب.ظ
میگم جریال اون قز قز تخت چی بود ؟از سوابق و تجربیات تخت بگو حالا..