
تا وقتی هستی، نیستــــی
تا وقتی نیستی، هیچـــــی
تا وقتی هیچی، عاشقـــی
تا وقتی عاشقی، هستـــی
می 4, 2009 در 9:07 ق.ظ (خودنوشت)

تا وقتی هستی، نیستــــی
تا وقتی نیستی، هیچـــــی
تا وقتی هیچی، عاشقـــی
تا وقتی عاشقی، هستـــی
می 1, 2009 در 11:28 ق.ظ (خودنوشت)
دوستم محسن تعریف می کرد:
یه شب با دوست دخترم رفتیم دکتر، مریض بود و اخلاقش سگی شده بود. دکتر نسخه نوشت و رفتیم داروخانه. خیلی شلوغ بود. تو صف وایساده بودم وستاره هم که درد و مریضی رو فراموش کرده بود و پا به پای من قسمت لوازم آرایشی رو مصرانه داشت برانداز میکرد. منم خودم رو آماده پول حروم کردن بابت آت و آشغالایی که به سر و صورتش میزد، کرده بودم.
نیم ساعتی گذشت و دیدم رو یه چیزایی تو ویترین قفل کرده، گفتم : چی میبینی؟
گفت: محسن از این ریلکس خاکستری ها خوردی ؟ چه مزه ایه؟
منم خواستم تیز بازی در بیارم و گفتم: آره، مزه تلخی داره. من که خوشم نیومد.
یه دفعه صدای قهقهه یکی از اون پشت بلند شد، توجهی بهش نکردم.
نوبتم شد و دارروها رو گرفتم، برگشتم دیدم ستاره نیست، رفتم بیرون دیدم تو ماشین نشسته و قیافه طلبکار ها رو به خودش گرفته ….(ادامه دارد)
… تا نشستم تو ماشین زد زیر گریه و گفت: چیه، ترسیدی بگم بخریش؟! تو مگه خورده بودی که گفتی تلخه؟!
اصلا حوصله جر و بحث نداشتم، از ماشین پیاده شدم، داشتم میرفتم طرف داروخانه، یه چیزی رو شیشه جلو ماشین نظرم رو جلب کرد، خوب که نگاه کردم دیدم یه فقره جریمه تپل زیر برف پاک کن داره خودنمایی میکنه.
خون جلوی چشمام رو گرفته بود، رفتم تو و گرفتم و رفتم حساب کنم:
آخه مگه چیه که اینقدر گرونه خانم؟
صندوقدار: ارزونتر هم هست آقا میخوای؟
نه ممنون، همین رو گفتن بگیرم.
باز صدای خنده از او عقب بلند شد.
رفتم تو ماشین و با صد جور ادا و اطوار و دلقک بازی از دلش درآوردم و بسته آدامس رو بهش دادم.
گفتم بازش کن ببینیم چه مزه ای هست حالا!
دیدم هیچی نمیگه. برگشتم نگاش کردم دیدم یه کاندوم باز شده دستشه و داره آروم میگه: محسن دوست دارم.