با طعم خرمالو

هفته پیش قبل از مراجعت به بیت الکلاب ناجا خود را کشان کشان به دراگ استوری رساندم. قرض شفا عاجل زکام بود و بس، ولی سر برآوردم و چشم باز کردم و دنیا به کام شد و نیش چون اونجای اسب فراخ.

نوشتندی:

کـــــــــــــــاندوم تــــــــــنگ کننده

دخترک کاندوم فروش را نتوانستم بپرسم فی چند آبجی؟!

به همین منوال گذشت و با هم پیالگان در میان گذاردمی. پاسخی نبود جز یکی بدین منقول:

شیخی سکسی از اهالی همدان گفت لاجرم با طعم خرمالو بوده است.

محیط وبگردی یک آشخور

کسی از من دعوت نکرد ولی خودم مگه اینطوریم؟!

عکس با دوربین چس مگا پیکسل گرفته شده، استطاعت سرباز همینه که هست!

12

بشمار سه

از2 هفته پیش گفتن نمیدیم. فرمانده اومد گفت آماده باش هستیم پس نمیدیم. جمعه گفتن اگه شنبه خوب رژه برید میدیم.

صبح شنبه قبل از رژه فرمانده گفت نَچ خودتونم جر بدید نمیدیم. یکشنبه گفتن هم نمیدیم هم باید پاس بدید.

یک شنبه شب تا ظهردوشنبه تو کوه و دره پاس دادیم. ساعت 2 که شد دادن. 10 دقیقه بعد از در دژبانی برگشت خوردیم، گفتن کی گفته دادیم؟!

نزدیک غروب بود که اسم 25 نفر رو خوندن، گفتن به این چند نفر میدیم. ساعت 8 شد، دیگه هیچ امیدی به دادن نبود. اصلا دادنی نبود. آماده باش خاموشی زدن. همه خوابیدن و چراغ ها خاموش شد.

15 دقیقه بعد یکی داد زد ایست، گروهان خبر دار. منتظر فرمانده نبودیم ولی خودش بود، با اون سوت گوش خراش.

نعره میزد، فحش می داد. کنار تخت میخکوب شدیم، کسی نفس نمی کشید. گفت بشمار سه با وضعیت کامل بیرون به خط بشید.

رفتیم بیرون و به خط شدیم، صدای شکستن یخ زیر پوتین ها سرد بود.

ف- بشینید روی زمین.

- بله جناب.

نشستیم و آلاسکا شد.

ف- 25 نفری که اسمشونو خوندیم برن تو آسایشگاه.

کوفتتون بشه. همه جا پارتی بازی.

ف- حرف نباشه. بقیه خوب گوش کنید، برای همه شهرها اتوبوس گرفتیم.

175عدد آلاسکا همزمان آب شد.

ف- گفتم ساکت. بشمار سه وسایلتونو جمع می کنید به خط میشید. اون 25 نفر از خواب بیدار نشن.

- بدرود جناب.

میرویم

پای بر شن میرویم.

ساحل ادامه دارد اما دریا تجاوز می کند.

شن بر پای میرویم.

جای پا

چشم هام رو بستم تا دوریش نا امیدم نکنه.

دویدنِ روی زمین سرد و گِلی، سخت و نفس گیر بود. دیگه نتونستم ادامه بدم، مطمئن بودم بهش رسیدم، چشم هام رو باز کردم، ولی هیچی نبود. روی زمین نشستم، از پشت سر صدای کشیدن پا روی زمین شنیدم.

مثل همیشه یه بارونی قرمز تنش بود، گِلی شده بود. به طرفم اومد، چیزی نگفت و منم فقط نگاهش کردم تا آروم کنارم نشست. دست سردم رو دور کمرش انداختم، بازهم گِل. زمین خورده بود ولی چرا پشتش هم گلی بود؟

خواستم بپرسم که گفت: مهم نیست جای پا ست.

تو

گفت به چی فکر میکنی؟

گفتم همیشه به تو.

گفت به چیه من؟

گفتم به وقتهایی که باهم بودیم.

گفت می دونی ما چقدر با هم سکس داشتیم؟

گفتم هر وقت با هم بودیم.

دیگه ندیدمش.

از زبان یک گوسفند

باز عید کشت و کشتار، خون و خونریزی نزدیک شد، پس فردا خیلی از ما بین خیلی از شما نیستیم. آخه به ما چه که اسماعیل گردن کلفت بوده و چاقوی باباش کند بوده و سنگ های اونجا شل؟ اصلا کی گفته خدا گوسفند فرستاده؟ اون مرحوم پسرعموی ما قوچ بوده و شاخ داشته، ما نه شاخ داریم نه شونه، همیشه هم سر و تهمون پایینه و آویزونه.

یکی حق ما رو از این جلادها بگیره، فکر میکنن چون میرن دور خونش میگردن و به شیطون و در و دیوار سنگ میزنن باید چاقو هم بکشن وجون ما رو هم بگیرن، تازه خوششون هم میاد، سال بععععد تو خونشون یکی بزرگترمونو میکشن، اسمشم گذاشتن قربونی که هی بکنن.

من جون دارم تو هم داری، می خوام بدونم خوبه منم سرتو بکنم تو آب که مثلا آب خوردی، بععععد زبونتو بذارم لای دندوناتو دهنتو ببندم، اونوقت با یه چاقویی که سر گنجشک رو به زور میبره شروع کنم دونه دونه رگ های گردنتو  ببرم، بادت کنم، پوستتو بکنم، جرت بدم، بععععد هم تا کله و سیراب شیردونتو بپزم و بخورم؟

خدایا کی گفت اون روز قوم و خویش ما رو پیشنهاد بدی؟ این همه جک و جونور، اصلا شتر یا گاو می فرستادی، هم بزرگتر بود هم یکیشو که می کشتن به همه می رسید، تازه قبلش سواری هم میدادن.

آخه این چه وضعیه؟ یارو زنشو سالی 4 بار حامله میکنه، می خواد جد و آباد ما رو هم حامله کنه، زنش گربه میبینه میوفته تو جوب سقط میکنه، میاد ما رو از زندگی ساقط میکنه، تا سردول بچه شو می بره، یاد سر ما میوفته، ماشین و خونه میخره جای بیمه کردنشون، شکم ما رو سفره میکنه. هر سال امام سومشون شهید میشه، دو ماه باید زمین و زمان با خون ما قرمز بشه.

تازه گی ها هم این امیر قلعه نوعی به جون ما افتاده و هی جلو پاش زمینمون میزنه، یکی بهش بگه ما زمین خوردتیم ژنرال. ( البته ما طرفدار سر سخت بععععرق شیرازیم، آخه اونجا چند تا آشنا داریم که میذارن سالی چند بار تو زمین چمن تیمشون بچریم و قضای حاجت کنیم ).

آخه ما هم زن و بره داریم! چه گناهی کرد این پسر عموی احمق دل رحم ما که جون اسماعیل رو نجات داد؟ این جای تشکره؟

خدایا چی می شد یه امام هم ضمانت ما رو می کرد؟

خدایا چرا تا پای یه گربه زیر هر جای شهرداری میره قطعنامه میدن، اونوقت کله ما میره زیر گیوتین اسم تورو میگن؟

ممنون از شما که این تریبون رو در اختیارم گذاشتین.

پارگی قطعنامه دان، علل، جلوگیری و درمان

این پارگی چندی پیش به همت رییس جمهور با حال و با تجربه و دشمن شکن ایران برای اولین بار شناخته شد، یکی از خطرناکترین انواع پارگی ها است که متخصصان این کاره خطر آن را در حد پارگی لایه ازن و جرخوردگی دستگاه های تناسلی و غیر تناسلی می دانند.

این پارگی دلخراش به علل و عواملی چون نازکی قشر قطعنامه دان های چینی، کلفتی وبرنده بودن قطعنامه های زنجانی، ازدیاد روزافزون آن ها، استفاده از استایل ها و زوایای نامردی و توسل به زور در دخول ایجاد می شود.

خوشبختانه این نوع پارگی واگیر ندارد و در اوایل امر به آسانی قابل کنترل می باشد. محققان اسلامی ضمن محکوم کردن، استفاده از انواع لوبریکنت ها چون وازلین، گریس نسوز، واسکازین، تف و قرائت اذن دخول را برای پیش گیری، مفید دانسته و همچنین توصیه می کنند بعد از پذیرفتن اسلام، قطعنامه ها را ختنه و به آرامی با زوایای صلح آمیز داخل نمایند.

حال در صورت مشاهده هر نوع قطعنامه دان پاره، ابتدا مطمئن شوید کاملا پاره شده است سپس خونسردی خود را حفظ کرده، نفس عمیق بکشید. قطعنامه را به آرامی خارج کنید، بخیه، منگنه، گلدوزی، ملیله دوزی، پیچ و پرچ و خال جوش می تواند قطعنامه دان شما را مثل شب اول یا حداکثر دوم کند. بعد از مدتی (تقریبا دو عده) مجددا قطعنامه صادر و آن را وارد کنید.

مهمون ما باش

راننده تاکسی به نظرم آشنا اومد، جلو نشستم تا خوب ببینمش. آره یادم اومد، همکلاسی دوران راهنمایی بود، فقط فامیلیش یادم بود، حدود 13 سال از اون روزها می گذشت. تو کلاس از همه 3 سالی بزرگتر بود، اون موقع که تازه بعضی ها پشت لبشون سبز شده بود، طرف سیبیل داشت این هوا! هیچ کی اونو با دفتر دستک ندید، همیشه هم مدیر باباش رو می خواست.

می خواستم آشنایی بدم که پیش خودم گفتم شاید خجالت بکشه. تو همین فکر و خیال ها بودم یه دفعه زد رو ترمز و مثل پشه خوردم تو شیشه. یه موتوری پیچیده بود جلوش. شروع کرد به درو دیوار، زن و مرد، خرد و کلان مملکت فحش دادن. داشت همینطور آه و ناله از قیمت لاستیک و لنت و پوشک بچه می کرد و منم با خودم داشتم کنار می اومدم که مگه راننده تاکسی بودن خجالت داره، خب اینم کاره دیگه، حتما خونه زندگی و زن و بچه هم داره.

راستی اگه بپرسه تو چه کاره ای چی بگم؟! لیسانس گرفتم و بیکارم. اصلا بی خیال نگم بهتره.

رسیدیم ته خط، پیاده شدم. تا دستم رفت تو جیبم، گفت مهمون ما باش آقای… و رفت.

خودآموز استعمال واجبی

استفاده از این گرد سفید (شیری) رنگ به هزاران سال پیش و بیشتر بر می گردد، حتی بعضی اختراع آن را به نوح پیامبر نسبت می دهند. شاید جلبک هم 950 سال زندگی می کرد مجبور می شد با یه چیزی پشماشو بریزه. در هر صورت در این متن سعی کردم شیوه ی تهیه و استعمال از آن را به شما آموزش دهم. باشد که اندکی از وجهه حهانی ما ایرانیان که به پشمالو بودن شهره هستیم بکاهد.

واجبی به دو شکل طرح قدیم و جدید بسته بندی می شود، که بعد از سوء استفاده سیاسی امنیتی از آرسنیک (به گفته ای سیانور) موجود در طرح قدیم آن که یه صورت لوله ای روزنامه پیچ تهیه می شد، تولید آن رو به افول گذاشت و طرح جدید آن با بسته بندی مکعبی با طعم ها و نام های تجاری گوناگون به بازار عرضه شد.

ابتدا 2 بسته (تاکید می کنم 2 بسته یا بیشتر) واجبی ازفروشگاه های مجاز تهیه کنید. در صورت کشیدن هر نوع خجالت برای افراد کم سن و سال می توانید از فروشگاه های زنجیره ای آن را تهیه فرمایید.

شایان ذکر است که از واجبی طرح قدیم به هیچ وجه در حمامهای داخل زیربنای ساختمان و آپارتمان استفاده نفرمایید، در غیر این صورت امکان خطر واجبی گرفتگی که ناشی از تولید گاز هیدروکسید کلسیم است وجود دارد و آثاری چون بو گرفتن حمام تا حداقل 2 هفته، دادن آمار به اهل بیت و همسایه ها و در پی آن مزاحمت افراد سودجو و … را به دنبال دارد.

به هر حال بعد از تهیه 2 بسته واجبی طرح جدید، آن را به همراه یک عدد ظرف خورش خوری (توگود) که بلا استفاده باشد به حمام یا یک مکان غیرعمومی ببرید. بعد از اطمینان از لخت بودن و خشک بودن نواحی پشمین، یک بسته را باز کرده و در ظرف به آرامی بریزید.

هیچ گاه برای باز کردن بسته متوسل به دندان نشوید چون ممکن است به سرنوشت سعید امامی دچار شوید، همچنین گرد را ازنزدیک بو نکنید چون به شدت عطسه آور است و ممکن است با اختلاط با مخاط بینی صدماتی مثل خارش،سوزش، آب ریزش، کچلی خفرات بینی و … را ایجاد کند.

از گرم بودن آب اطمینان حاصل کنید و اگر به صیانت از پشم پشت دستانتان علاقه دارید از دستکش استفاده کنید، البته به مرور زمان با سعی و تلاش و کسب تجربه، سرعت شما افزایش می یابد که در آن صورت استفاده از دستکش را فقط برای دستان ظریف پیشنهاد می کنم.

شما در حساس ترین مرحله هستید، به خودتان مسلط باشید، یک نفس عمیق به شما کمک خواهد کرد. شیر آب گرم را کم باز کنید (خیلی کم)، اندکی آب در ظرف پودر بریزید و شروع به مخلوط کردن کنید. از گذشت زمان نگران نباشید ( گچ که نیست بگیره)، در هر مرحله با اضافه کردن آب و مخلوط کردن به حالت خمیری نزدیک می شوید.

اینجانب به شخصه استفاده از این ماده را به خانم ها توصیه نمی کنم، ولی در صورت عدم دسترسی به هر وسیله و ماده دیگر اعم از تیغ،کرم،شابلون و … بایستی در این مرحله دقت داشته باشند به علت وجود شیار و روزنه، خمیر را آبکی استعمال نکنند.

سعی کنید خمیر را تقریبا آبکی (برای آقایان) درست کنید، نه به قدری که از بدن چکه کند و بریزد و نه آنقدر سفت که به ریشه پشم های بسیار فرفری نرسد. از زیاد شدن آب نگران نباشید، چون شما 2 بسته واجبی همراه دارید.

90 ثانیه صبر کنید خمیر قوام بیاید.

خمیر را به محل مورد نظر بمالید، سعی کنید تمام قشر پشم را به خمیر آغشته کنید و از تماس آن با ریشه پشم اطمینان حاصل کنید. توصیه می کنم از خمیر برای زدودن پشم باسن نیز استفاده کنید و لذت تنفس غشایی را از اعماق ته خود حس کنید.

توجه کنید که از واجبی در قسمت بالا تنه چون زیر بغل،ریش و سبیل و … نمی توان استفاده کرد چون به شدت الرژی زا است و باعث ایجاد التهاب،خارش،سوزش و جوش های حساسیتی در انواع سایزها می شود.

حال به کارهای دیگرتان برسید و اجازه دهید خمیر کار خود را به خوبی انجام دهد. اطمینان داشته باشید و احتیاج به توکل هم ندارید. آواز بخوانید، با ایجاد خروجی عمقی از اکو صوت در حمام لذت ببرید. از دفع ادرار نگران نباشید، راحت بپاشید. بدین منوال حدودا 5 تا 10 دقیقه که بستگی به غلظت و جنس واجبی و شرایط محیطی دارد را سپری کنید. تا رهایی فاصله ای ندارید.

با یک تست ساده می توانید از نتیجه کار اطمینان حاصل کنید. قسمتی از پشم را با انگشت بگیرید و بکشید و مطمئن شوید هیچ احساس تعلقی بین شما و پشمتان وجود ندارد. وسواس داشته باشید، چون وقت زیادی از شما گرفته است.

پس از اطمینان کامل بایستی به نحوی خود را رها کنید. راه های متفاوتی چون برداشت خشک، شستشو با آب، سنگ پا و … را انتخاب کنید.

شما توانستید….

« نوشته‌های قدیمی‌تر ورودی‌های تازه‌تر »